۰۰ / آرزو
بعضی آرزوهااتفاق میافتند.خیلیهایشان نه.
امروز روز تولد منه و من دو ساله که در این فضا زندانی شدم. توی زندگیم به بعضی از آرزوهام رسیدم، به خیلیهاشون نه.
اما یکی از مهمترینهاش دیدن این مرد بود.

۰۱ / دیدار
من سالها بودمیشناختمش.اون منو نه.
من سالهاست فیلیپ دوفور رو میشناسم؛ اون منو نه.
وقتی بالاخره دیدمش، پیر شده بود و ردِ زمان روی دستهاش افتاده بود. اما با همون دستها، آخرین ساعتی که ساخته بود رو از جیبش درآورد و به من نشون داد.
۰۲ / خلاف جریان
یک تصمیم گرفت:پیشرفت نکردن.

فیلیپ دوفور برای من فقط یک ساعتساز نیست؛ نمادِ مقاومت در برابر پروپاگانداییه که هر روز به ما میگه بجنب، دیر شده، بقیه از تو جلو افتادن، صبحها زودتر پاشو، روزی ده شات اسپرسو بخور، کامیونیتی بساز، فروشگاه بزن تا از بقیه عقب نمونی.
دقیقاً وقتی صنعت ساعت داشت به سمت مدرنیزه شدن، ماشینآلات صنعتی، تولید بیشتر و پول میرفت، فیلیپ دوفور یک تصمیم گرفت: پیشرفت نکردن.
توی کارگاهش موند و با ابزارهایی که ریشهشون به حدود صد و پنجاه سال پیش برمیگشت، به ساخت تعداد محدودی ساعت ادامه داد.

۰۳ / انتخاب
شرط،تولید بیشتر بود.قبول نکرد.
نه اینکه فکر کنید پولدار بود. زمانی بود که پول خرید یک قاب طلایی رو نداشت تا مکانیزم ساعتش رو داخلش بذاره و از یک حلقهی برنجی استفاده میکرد.
برای Audemars Piguet ساعتهای ردهبالا ساخت. بعدها وقتی بهش پیشنهاد دادن کارخونهای در حد و اندازهی Audemars Piguet براش راه بندازن، پرسید شرطش چیه.
گفتن تولید بیشتر. حتی وقتی به اون فرصت نیاز داشت، پیشنهاد رو رد کرد.
۰۴ / کارِ دیدهنشده
قطعهای را پولیش میکردکه صاحب ساعتهیچوقت نمیدید.

ماهها قطعاتی رو پولیش میکرد که حتی صاحب ساعت هم هیچوقت نمیدیدشون.
در نزدیک به سه دهه، میانگین سالی هشت عدد ساعت ساخت. فقط هشت تا.
اما وقتی داشت به فلزها زندگی میبخشید، خودش هم زندگی میکرد. این کندی، زمانِ تلفشده نبود؛ شیوهای بود که انتخاب کرده بود باهاش زندگی کنه.

۰۵ / زندگی
پیپش روشن بود.موسیقی کلاسیکپخش میشد.
همیشه پیپش روشن بود، موسیقی کلاسیک گوش میداد و به کارگاهش میگفت بهشت.
بعدها ساعتهاش میلیوندلاری فروخته میشدن و خودش یک Lexus رنگی میروند، چون دوستش داشت.
توی نمایشگاههای بزرگ، کمپانیها غرفهها و ویترینهای عظیم داشتن. دوفور فقط قدم میزد و مردم به سمتش میاومدن تا ببینن این بار از توی جیبش چه ساعتی رو درمیاره.
۰۶ / قبل از قیمت
ارزشِ داستانقبل از قیمتهاوجود داشت.

حالا ساعتهاش چند میلیون دلار میارزن و اسمش در دنیای ساعت کاملاً شناختهشدهست. اما برای من، ارزش این داستان همیشه مربوط به قبل از این قیمتها بود.
همون زمانی که نمیدونست تهش چی میشه؛ فراموش میشه یا میمونه. اما با همهی وجودش اون قطعه رو به بهترین شکل ممکن پولیش میکرد.
دوفور صنعتی نشد؛ دقیقاً مثل قزلآلا، برخلاف جریان شنا کرد.
اون با ساعتهاش تنها بود، من با شما.
من این کار رو، این روایت رو دوست دارم. حتی با اینکه نمیدونم تهش چی میشه، میخوام درست انجامش بدم؛ حتی قسمتهایی رو که شما هیچوقت نمیبینید.
۰۷ / روایت فربد پناهی
برخلافجریان.
فربد پناهیالهام گرفته از فیلیپ دوفور
۰۸ / روایت بعدی
آرشیوادامه دارد.
روایت بعدی با یک شیء دیگر، یک آدم دیگر و دلیلی تازه برای دقیقتر نگاه کردن آغاز میشود.
